نوشتن نه همین و تمام
|
||
داشتم سریال شهریار را میدیدم و شهریار مشاعره میکرد. شهریار شعری خواند که ختم به ت شد. درویش هم این شعر عطار را جواب داد که: "تو جهانداری و دل افروخته/ عشق را باید چو من دلسوخته" اما شهریار به جای حرف ه با حرف سین شروع کرد: "سیل این اشک روان صبر دل حافظ برد/ بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی!" و درویش فیتیله پیچ شد و لنگ انداخت!
اول خیابان تختی همدان، زن، روسریاش را پرتاب کرد و جیغ کشید. شوهرش روی زمین افتاده بود و نفس نمیکشید. رنگش سفید و سفیدتر میشد. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به 115 زنگ بزنم. زنگ زدم.
دو.....وووو
دو.....وووو
دو.....وووو
چند بار صدای بوق آمد و کسی گوشه را برنداشت.
دوباره زنگ زدم. زن همچنان شیون میکرد و مردم حسابی جمع شده بودند.
دو.....وووو
دو.....وووو
دو.....وووو
باز هم کسی گوشی را برنداشت. از رو نرفتم و باز هم زنگ زدم. آخرش یک نفر گوشی را برداشت، اما قبل از این که حرفی بزنم سریع گوشی را گذاشت. فکر کنم میخواست بگوید: «مشترک مورد نظر قصد نداره گوشی رو برداره. زیاد تقلا نکن جیگر!»
انقلاب صنعتی به زندگی ما شتابی صنعتی بخشید و روز به روز شتاب تولید و رقابت بیشتر شد تا امروز که دیگر تمام کشورهای جهان فقط به دنبال تولید کالا هستند.
آیا انسان آسودهتر نبود که به همان حرکت آرام خود ادامه دهد؟
آیا بهتر نبود با همان آسودگی و آهستگی به پیش برود؟
آیا زیباتر نبود که قرن نوزدهم را بدون انقلاب صنعتی به بیستم میچسباند؟
مشرف اصفهانی، در دربار سلاطین صفوی، مباشر معاملات دیوانی بود و طبع شوخی داشت. زمانی مدعی شد که پنج مثنوی هموزن خمسه نظامی منظوم میکند آن چنان که حتی یک بیت با معنی در آنها یافت نشود. یکی از رجال صفوی مقرر کرد که اگر از عهده برآید، به ازای هر بیت، یک مثقال نقره بگیرد و به ازای هر بیت بامعنی دندانی از او بر کنند و بر مغزش کوبند. چنین کرد و بر سه بیت او معنی بستند و سه دندانش را برکندند و بر سرش کوفتند. گفتهاند آن سه بیت اینها بودند:
اگر عاقلی بخیه بر مو نزن
بجز پنبه بر نعل آهو مزن!
سوی مطبخ افکن ره کوچه را
منه در بغل آش آلوچه را!
که نعل از تحمل مربا شود
به صبر آسیا کهنه حلوا شود!
یک بیت دیگر نیز از مثنویهای او شهره خاص و عام است:
ز افسار زنبور و شلوار ببر
قفس میتوان ساخت اما به صبر
و آن گاه ساعت هفت
ساعت رفت
و روز
در برابر من گشوده میشود؛ گشوده
بیهوده و باهوده
و روز
ایستاده مانند پلّکان
در گذر از من
در گذر از ایوان
در گذر از خیابان
پایین که پریدم
من بودم و همسرم که هنوز از من سیب میخواست
سیب سیب سیب
سیب نطفههای پس از این
یادم نیست
از کشتی تا کوه طوفان بود
انسان بود و حیوان بود
جفت جفت
جفت جفت
یادم نیست
سوار قالیچه بودم یا باد؟
تخت داشتم یا رختهایم مرا میبردند؟
انگشترم به دست خودم بود یا نبود؟
یادم نیست
تعبیر خواب من
فرزند بود یا گوسفند؟
جمرات بود یا عرفات؟
یادم نیست
دریا بود یا درخت؟
تکلم من تبسم او بود یا تبسم من تکلم او؟
ماری میرفت یا گوسالهای آواز پر جبرئیل داشت؟
یادم نیست
آن مردههای زنده
آن سبدها که پر از ماهی و نان میشد
آن زن که پاهای مرا شست با گیسوان بافتهاش
یادم نیست
خواندم
ماه از نوک انگشت من شکست
میدید که میرفتم بالا بالا بالا یا نمیدید؟
دستم به دستهای خدا میرسید یا نمیرسید؟
یادم نیست
اما یادم است
شکلات بود
نور بود و توپ کوچک من بود
ترقه بود
دوستانم در باران میآمدند
و پدر در باران دور و دورتر میشد.
من نبودم
ستارهها آمدند و ستارهها نیامدند
شب شد و شب نشد
صبح شد
خنک شد
طبیعت در دهان یک کلاغ مزمزه شد
گلها در آفتاب سخن گفتند
جهان ساقه ساقه شد
و دایناسورها غزل انقراض را خواندند
و من نبودم
من اصلاً نبودم
من فقط وقتی بودم
که دستهای تو را بیشتر دوست داشتم
تابستان، گرم و پر حرارت، آخرین ماه خود را تا پاییز برگریز بدرقه کرد و پاییز مهربان، با آوازهای رنگی خود، با برگهای قهوهای و سرخ و زردش، گویی پردهای از یادها و خاطرههای رنگی در برابر چشم من گسترد. درختان کم کم بار خود را سبک کردند اما ابرها برای بارانهای پاییزی پربار نشدند. و پس از آن زمستان، فصل شبهای کوتاه و خورشید کمرنگ آمد اما چه آمدنی؟ نه برف، سفیدش میکند، نه سوزی سرد تا مغز استخوان را میسوزاند. پس زمستان من کو؟ زمستان تهران کو؟
آب و آناهیتا
ایرانیان از آغاز ستایشگران آب بودند. آن را ستایش میکردند و برای الههاش آناهیتا ستایشگاه بنا میکردند. در اساطیر ایرانی، آناهیتا، هم ایزدبانوی آبهای روی زمین است، هم سرچشمه اقیانوس کیهانی. او بر گردونهای سوار است که چهار اسب آن را میکشند: باد، باران، ابر و تگرگ. او سرچشمه زندگی است.
آب و تیشتر
تیشتر نیز خدای باران است و خشکسالی دشمن اوست. او از سرچشمه همه آبها برمیخیزد و آبها را در میان سرزمینها تقسیم میکند.
آب و ایلام
کمیاز اساطیر نزدیکتر، 1250 سال هنوز مانده تا میلاد مسیح، مردم ایرانی تمدن ایلام، آب را در یکی از شگفتانگیزترین بناهای خشتی جهان با نام چغازنبیل تصفیه میکنند و آن گاه مینوشند.
آب و هخامنشیان
مادرچاههای قناتهای هخامنشیان، با اعماق چند صد متری خود، نشان از شکوفایی قنات در آن روزگاران دور دارند، و روزگار داریوش، اوج شکوفایی قنات در فلات ایران است. شاهان هخامنشی هر که را قنات حفر میکرده مالیات پنج نسل را بر او میبخشیدند.
500 سال هنوز مانده تا میلاد مسیح، داریوش، شاه ایران در سفرش به مصر، مقنیانی به همراه دارد که آن جا قنات حفر میکنند و مصریان از این زمان به بعد میآموزند چگونه آبهای زیرزمینی را مهار کنند.
آب و اوستای کهن
شاید اعجاب آور باشد که هخامنشیان نیز با قنات آشنا بودهاند؛ با وجود این قدمت، قنات بسیار قدیمتر از تصور ماست. اوستای کهن، که گفتهاند هزاران سال پیش از هخامنشیان نگاشته شده است، آب را تقدیس میکند و قنات را نعمتی بزرگ میشمرد که به دست آوردنش کار سخت میطلبد.
منابع:
ـ اسطوره های ایرانی، وستا کرتیس، عباس مخبر (مترجم)، نشر مرکز
ـ قنات در ایران، محمدرضا حائری، دفتر پژوهشهای فرهنگی